|
آرش گفت: زمین کوچک است تیرو کمانی میخواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد٬ بی تیرو بی کمان به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندی ستاره٬ کمانش دلش بود و تیرش عشق به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز٬ این تیر٬ ملکوت را به زمین میدوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش میگفت: جهان به عیاران محتاج تراست تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری ٬ برای خودت میندازی و جهان خودت را میگستری. اما وقتی عیاری٬ خودت تیری٬ پرتاپ میشوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان . آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندی ستاره و تیری انداخت . تیری که هزاران سال است میرود . هیچکس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ٬ تیر آرش این همه دور نمی رفت! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 16:10 توسط هستـی |
|