|
دو دوست از بیابانی عبور می کردند. درنقطه ای از راه بینشان مشاجره ای در گرفت ویکی از آن دو به صورت دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود آزرده شد و بدون آن که چیزی بگوید روی شن ها نوشت: " امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی زد. " دو دوست به راه خود ادامه دادند و به مردابی رسیدند تصمیم گرفتند آب تنی کنند. دوستی که سیلی خورده بود کنار مرداب در گل و لای فرو رفت و درحال فرو رفتن بود که دوست دیگر او را نجات داد. بعد از آن دوست نجات یافته روی سنگ نوشت: '' امروز بهترین دوست من زندگی مرا نجات داد. '' دوستی که سیلی زده و سپس جان دوستش را نجات داده بود از او پرسید: « وقتی من تو را آزردم تو آن را روی شن نوشتی و حالا روی سنگ می نویسی چرا؟ » دوست دیگر گفت: «وقتی کسی ما را می آزارد باید روی شن بنویسیم جایی که باد فراموشی بتواند آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما خوبی کرد باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هرگز هیچ بادی نتواند آن را پاک کند. » + نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 16:19 توسط هستـی |
|