|
در شب ترديد من، برگ نگاه! ميروي با موج خاموشي كجا؟ ريشهام از هوشياري خورده آب: من كجا، خاك فراموشي كجا. دور بود از سبزهزار رنگها زورق بستر فراز موج خراب. پرتوي آيينه را لبريز كرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندکي خم شد فراز شط نور چشم من در آب ميبيند مرا. سايه ترسي به ره لغزيد و رفت. جويباري خواب ميبيند مرا. در نسيم لغزشي رفتم به راه، راه، نقش پاي من از ياد برد. سرگذشت من به لبها ره نيافت: ريگ باد آوردهاي را باد برد. + نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 14:32 توسط هستـی |
|