|
در من آوازی است از سرمای زمستان از بی برگی پاییز از او که خفته است در شعر من از او که خواب من، خیال من و رها از بر من است کاش می شد درتا بلوی نقاشی زندگی می کردیم و دردمان این بود که میخکوب شده به دیواریم نه میخکوب شده به آسمان ترک خورده کاش می شددرآسمان زندگی می کردیم.پیش خدا آنجا که دیگر نه زمان معنا داشت نه مکان .... و آنگاه محرم .... من صحبت شب تا صحوري کي توانم ؟ من زخم دارم ، من صبوري کي توانم ؟ من زخمهاي کهنه دارم ، بي شکيبم من گر چه اينجا آشيان دارم ، غريبم من زخم خوردم ، صبر کردم ، دير کردم من با حسين از کربلا شبگير کردم آن روز در جام شفق مل کرد خورشيد بر چوب خشک نيزه ها گل کرد خورشيد فريادهاي خسته سر بر اوج ميزد وادي به وادي ، خون پاکان موج مي زد بي درد مردم ، ما خدا ، بي درد مردم نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد مردم از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم زينب اسيري رفت و ما بر جاي بوديم در برگريز باغ زهرا برگ کرديم زنجير خائيديم و صبر مرگ کرديم چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما تاوان اين خون تا قيامت ماند بر ما روزي که در جام شفق مل کرد خورشيد بر چوب خشک نيزه ها گل کرد خورشيد
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386 14:13 توسط هستـی |
|