|
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 12:28 توسط هستـی |
...من همونم که همیشه... ...غم وغصم بی شماره... ...اونیکه تنها ترین... ... حتی سایه ام نداره... ...این منم که خوبیامو... ...کسی هرگز نشناخته... ...اونکه در راه رفاقت... ...همه هستی شو باخته... ...هر رفیق راهی با من... ...دوسه روزی همسفر بود... ...ادعای هر رفاقت... ... واسه من چه زودگذربود... ...هر کی بازمزمه عشق... ... دو سه روزی عاشقم شد... ... عشق اون باعث زجر... ...همه دقایقم شد... ...اونکه عاشق بود عمری... ... ز جدا شدن می ترسید... ...همه هراس وترسش... ... به دروغش نمی ارزید... ... چه اثرازاین صداقت... ... چه ثمرازاین نجا بت... ... وقتی قد سرسوزن... ... به وفا نکردیم عا د + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 12:27 توسط هستـی |
« عشق را ... » عشق را افسانه کـردي ياحسين(ع) عقــل را ديــوانــه کـــردي ياحسين(ع) در ره مـعبودي بي همتاي خويش همــتي مــردانـه کــردي ياحسين(ع) تـــــا قيــــامـــت در دل اهـــــل ولا مـنزل و کـاشانــه کــردي ياحسين(ع) گــــرد شمــع بــي زوال خويشتن عــالمي پـــروانـه کــردي ياحسين(ع) جان و مـال و هستي خود را فـدا در ره جـــانـــانـــه کــردي ياحسين(ع) جـرعه نـوشان «مـي توحيــد» را سرخوش از پيمانه کردي ياحسين(ع) خويشتن را بـهـر صحبـاي شهـود سـاقي مــيخانه کـــردي ياحسين(ع) کـــاکل اکبــــر بــه هنـــگام وداع از مـحبت شانـــه کــردي ياحسين(ع) اصغــر شيريـن زبـانت را چو گــل هـديــــه جـانـانـه کــردي ياحسين(ع) الــعطش گــويـان طفلان از قفــا گـوش کـــردي يا نکــردي ياحسين(ع) از بــــراي شــاميــــان بـي وفـــا گنـــج در ويـرانـه کـــردي ياحسين(ع) ذکــر يـــارب يـــارب انـدر قتلــگاه بـا خدا مـستانـه کـــردي ياحسين(ع) عــالمي را در عـــزاي خويشتـن تـا ابــد غمــخانه کـــردي ياحسين(ع) در فــراقت «خــرم» دلخستـه را اُستن حنانه کــردي ياحسين(ع) + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 15:43 توسط هستـی |
|