|
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ... با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ... عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ... راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ... عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ... در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش ... فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم ... گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385 19:41 توسط هستـی |
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385 21:5 توسط هستـی |
... من آن ابرم كه مي خواهد ببارد ... ... دل تنگم هواي گريه دارد ... + نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 13:53 توسط هستـی |
دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟!!! آسمون عشق ابری شده تماشا نداره مهر ووفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره دلا سنگ ،هزا ر رنگ همش حیله ونیرنگ وفا کو تو دلها دیگه نور خدا کو ؟؟؟!!!! وقتی که می بینی عشق دورغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو + نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 13:50 توسط هستـی |
|