|
نفس اندر گلو خاموش....
نمي خواهم پس از مرگم مادر برايم اشك ريزد پدر بر هم نهد چشمان بازم را .... مادر زماني رفيقي از تو پرسيد : فلاني كو....! بگو تا آخرين دم مي گفت : خدا حافظ عزيزانم..... خدا حافظ رفيقانم...... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 15:8 توسط هستـی |
خسته ام.... خسته از همه چیزوهمه کس خسته ازامیدهایی که در پشت در ناامیدیها ماند خسته از آرزوهایی که رسیدن به آنها برایم محال شد خسته ام ....از دنیایی که همه درآن اسیرند اسیره پوچیو بیهودگی اسیره پول وهرزگی و شهوت آری خسته ام.............خسسته خسته خسته از من.... خسته از همه + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 15:4 توسط هستـی |
در قفس جان دادم صياد آزادم نكرد.... ظربه سيلي چنان از زندگي سيرم نمود..... آرزوي مرگ كردم ... مرگ هم يادم نكرد..... + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 14:13 توسط هستـی |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 16:53 توسط هستـی |
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 15:21 توسط هستـی |
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم
چون مزرعه تشنه به باران برسيم يا من برسم به يار و يا يار به من يا هردو بميريم و به پايان برسيم آنچه که زیباست عزیز نیست آنچه که عزیز است
زیباست سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد نه آنچه که به آن نگاه می کنی + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 15:38 توسط هستـی |
ای شب،به پاس صحبت دیرین،خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریم با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق شاید وفا کند،بشتابد به یاری ام ای دل ،چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من وعشق پاک من با او بگو که مهر تو بیرون نرود هر چند بسته،مرگ،کمر بر هلاک من ای شعر من ،بگو که جدایی چه میکند کاری کن که در دل سنگش اثری کنی ای چنگ غم،که از تو به جز ناله برنخاست! راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی. ای آسمان،به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بیابانگریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه مانند شمع،سوختم و اشک ریختم؟ ای وشنانعالم بالا،ستاره ها رحمی به حال عاشق خونین جگر کنین با جان من ز من بستانید بی درنگ یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنین! آری،مگر خدا به دل اندازش،که من زین آه و ناله راه به جایی نمیبرم جز ناله های تلخ نریزید ز ساز من از حال دل اگر سخنی بر لب آورم آخر اگر پرستش او شد گناه من عذر گناه من،همه،همه چشمان مست اوست تنها نه عشق و زندگیو آرزوی من اوهستی من است که آینده دست اوست عمری مرا به مهر و وفا آزموده است داند من آن نیم که کنم رو بهر دری اونیز مایل است عهدی وفا کند اما-اگر خدا بدهد-عمر دیگری! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 15:4 توسط هستـی |
هر وقت كه بارون ميزنه + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 14:46 توسط هستـی |
عاشقت خواهم ماند بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت بی هيچ سخنی گوش خواهم داد بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می كنم ******** تا عاشقم + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 14:30 توسط هستـی |
|