|
آرش گفت: زمین کوچک است تیرو کمانی میخواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد٬ بی تیرو بی کمان به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندی ستاره٬ کمانش دلش بود و تیرش عشق به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز٬ این تیر٬ ملکوت را به زمین میدوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش میگفت: جهان به عیاران محتاج تراست تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری ٬ برای خودت میندازی و جهان خودت را میگستری. اما وقتی عیاری٬ خودت تیری٬ پرتاپ میشوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان . آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندی ستاره و تیری انداخت . تیری که هزاران سال است میرود . هیچکس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ٬ تیر آرش این همه دور نمی رفت! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 16:10 توسط هستـی |
دو دوست از بیابانی عبور می کردند. درنقطه ای از راه بینشان مشاجره ای در گرفت ویکی از آن دو به صورت دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود آزرده شد و بدون آن که چیزی بگوید روی شن ها نوشت: " امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی زد. " دو دوست به راه خود ادامه دادند و به مردابی رسیدند تصمیم گرفتند آب تنی کنند. دوستی که سیلی خورده بود کنار مرداب در گل و لای فرو رفت و درحال فرو رفتن بود که دوست دیگر او را نجات داد. بعد از آن دوست نجات یافته روی سنگ نوشت: '' امروز بهترین دوست من زندگی مرا نجات داد. '' دوستی که سیلی زده و سپس جان دوستش را نجات داده بود از او پرسید: « وقتی من تو را آزردم تو آن را روی شن نوشتی و حالا روی سنگ می نویسی چرا؟ » دوست دیگر گفت: «وقتی کسی ما را می آزارد باید روی شن بنویسیم جایی که باد فراموشی بتواند آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما خوبی کرد باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هرگز هیچ بادی نتواند آن را پاک کند. » + نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 16:19 توسط هستـی |
در شب ترديد من، برگ نگاه! ميروي با موج خاموشي كجا؟ ريشهام از هوشياري خورده آب: من كجا، خاك فراموشي كجا. دور بود از سبزهزار رنگها زورق بستر فراز موج خراب. پرتوي آيينه را لبريز كرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندکي خم شد فراز شط نور چشم من در آب ميبيند مرا. سايه ترسي به ره لغزيد و رفت. جويباري خواب ميبيند مرا. در نسيم لغزشي رفتم به راه، راه، نقش پاي من از ياد برد. سرگذشت من به لبها ره نيافت: ريگ باد آوردهاي را باد برد. + نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 14:32 توسط هستـی |
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم + نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 16:53 توسط هستـی |
من چیستم؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 20:40 توسط هستـی |
سنگی است زیر آب + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 20:21 توسط هستـی |
دانه اي كوچك در آغوش خاك مرهمي براي يك دلشكسته. + نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 0:59 توسط هستـی |
کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند اما من با این کوچیکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه - اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هست... خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم . خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی... کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو یاد خواهد می دهد که چگونه دعا کنی. کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد... خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!!! اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید... خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد می توانی او را مادر صدا کنی!!
مادرم روزت مبارک .... + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 17:2 توسط هستـی |
یکی بود یکی نبود................. وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 15:9 توسط هستـی |
زلیخا مغرور قصه اش بود، زلیخا به همنشینی با نام یوسف مینازید. زلیخا بر بلندای فصه رفت و گفت : رونق این قصه همه از من است، این قصه بوی زلیخا میدهد. کجاست زنی که جون من شایسته ی عشق پیامبری باشد، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟ + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 14:32 توسط هستـی |
|