|
خدایا! بر من یقین حاصل شده که هرگاه عاجزانه و با قلبی شکسته تو را خواندم،صدایم شنیدی و به آنی، منتهای نعمتت، آرامش دل را بر من عطا کردی . از آن اولین بار که این فهمیدم ، هماره در نمازهایم اولین چیزی که می گویم شکر توست . و تو از هر لحاظ بی نهایتی . چه دیر می فهمیم... باشد که بر تمامی ذرات وجودم یاد تو مستولی باشد . + نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388 15:26 توسط هستـی |
پائیز دوان دوان می رسد
به پای قدم های خسته ام ... و امروز برگی درست جلوی پایم از درخت پیر و خسته ای چکه کرد بر زمین داغ هنوز تابستانی ... !! و بی هوا پایم روی زرد و رنگ پریده اش را ندید و ناگهان صدای خش خش شکستن بغض اش ... و یادم آورد همین روزها پائیز ... پائیز ... پائیز را ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 13:48 توسط هستـی |
دلش مسجدی میخواست با گنبدی فیروزه ای و مناره ای نه خیلی بلند و پیرمردی که هر صبح و هر ظهر و هرشب بر بالای آن الله اکبر بگوید. دلش یک حوض کوچک لاجوردی میخواست. و شبستانی که گوشه گوشه اش مهرو تسبیح و چادر است. دلش هوای محله ای قدیمی را کرده بود. با پیرزنهایی ساده و مهربان که منتظر غروب اند و بی تاب حی علی الصلاة. اما محله شان مسجد نداشت ... فرشته ها که خیال نازک و آرزوی قشنگش را می دیدند به او گفتند: حالا که مسجدی نیست خودت مسجدی بساز. او خندید و گفت: چه محال زیبایی اما من که چیزی ندارم. نه زمینی دارم و نه توانی و نه ساختن بلدم. فرشته ها گفتند: این مسجد از جنسی دیگراست. مصالحش را تو فراهم کن ما مسجدت را میسازیم. اما او تنها آهی کشید. و نمی دانست هر بار که آهی می کشد هر بار که دعایی می کند هر بار که خدا را زمزمه میکند هر بار که قطره اشکی از گوشه چشمش می چکد آجری بر آجری میشود . آجر همان مسجدی که او آرزویش را داشت و چنین شد که آرام آرام با کلمه با ذکر با عشق و با دعا با راز و نیاز با تکه های دل و پاره های روح مسجدی بنا شد. از نور و شعور. مسجدی که مناره اش دعایی بود و هر کاشی آبی اش قطره اشکی. او مسجدی ساخت سیال و باشکوه و ناپیدا چنان عشق و هر جا که میرفت مسجدش با او بود. پس خانه مسجدی شد کوچه مسجدی شد و شهر مسجدی. آدم ها همه معمارند . معمار مسجد خویش نقش این بنا را خدا کشیده است . مسجدت را بنا کن پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند. + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 17:35 توسط هستـی |
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد٬ و گفت: نه هرگز همسری ام را سزاوار نیستی تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که برکشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی به پیمان و پیامش نیز. غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها! پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آن که بر کشتی سوار است من خدایم را لابه لای توفان یافتم در دل مرگ و سهمگینی سیل. دختر هابیل گفت:ایمان پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول وو هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ایمان به اختیار نبود پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست. پسر نوح گفت: آنها که برکشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز میبینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد. دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد. پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد! دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاهتر. مجال آزمون و خطا این همه نیست پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دست های درخت به نوربرسند. پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبورکرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت. من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است راه تو مطمئن تر ! پسر نوح این را گفت و رفت . دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا هسریش را سزاوار بودم ! + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 18:50 توسط هستـی |
آرش گفت: زمین کوچک است تیرو کمانی میخواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت: بیا عاشق شویم. جهان بزرگ خواهد شد٬ بی تیرو بی کمان به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندی ستاره٬ کمانش دلش بود و تیرش عشق به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز٬ این تیر٬ ملکوت را به زمین میدوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت. آرش میگفت: جهان به عیاران محتاج تراست تا به عاشقان. وقتی که عاشقی تنها تیری ٬ برای خودت میندازی و جهان خودت را میگستری. اما وقتی عیاری٬ خودت تیری٬ پرتاپ میشوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان . آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندی ستاره و تیری انداخت . تیری که هزاران سال است میرود . هیچکس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ٬ تیر آرش این همه دور نمی رفت! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 16:10 توسط هستـی |
دو دوست از بیابانی عبور می کردند. درنقطه ای از راه بینشان مشاجره ای در گرفت ویکی از آن دو به صورت دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود آزرده شد و بدون آن که چیزی بگوید روی شن ها نوشت: " امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی زد. " دو دوست به راه خود ادامه دادند و به مردابی رسیدند تصمیم گرفتند آب تنی کنند. دوستی که سیلی خورده بود کنار مرداب در گل و لای فرو رفت و درحال فرو رفتن بود که دوست دیگر او را نجات داد. بعد از آن دوست نجات یافته روی سنگ نوشت: '' امروز بهترین دوست من زندگی مرا نجات داد. '' دوستی که سیلی زده و سپس جان دوستش را نجات داده بود از او پرسید: « وقتی من تو را آزردم تو آن را روی شن نوشتی و حالا روی سنگ می نویسی چرا؟ » دوست دیگر گفت: «وقتی کسی ما را می آزارد باید روی شن بنویسیم جایی که باد فراموشی بتواند آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما خوبی کرد باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هرگز هیچ بادی نتواند آن را پاک کند. » + نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 16:19 توسط هستـی |
در شب ترديد من، برگ نگاه! ميروي با موج خاموشي كجا؟ ريشهام از هوشياري خورده آب: من كجا، خاك فراموشي كجا. دور بود از سبزهزار رنگها زورق بستر فراز موج خراب. پرتوي آيينه را لبريز كرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندکي خم شد فراز شط نور چشم من در آب ميبيند مرا. سايه ترسي به ره لغزيد و رفت. جويباري خواب ميبيند مرا. در نسيم لغزشي رفتم به راه، راه، نقش پاي من از ياد برد. سرگذشت من به لبها ره نيافت: ريگ باد آوردهاي را باد برد. + نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 14:32 توسط هستـی |
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم + نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 16:53 توسط هستـی |
من چیستم؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 20:40 توسط هستـی |
سنگی است زیر آب + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 20:21 توسط هستـی |
|