تبليغاتX
" تمام هستــــــــی من "

" تمام هستــــــــی من "

http://hasti-67.blogfa.com

     آرش گفت: زمین کوچک است تیرو کمانی میخواهم تا جهان را بزرگ کنم. به آفرید گفت: بیا عاشق

    شویم. جهان بزرگ خواهد شد٬ بی تیرو بی کمان به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری

    به بلندی ستاره٬ کمانش دلش بود و تیرش عشق به آفرید گفت: از این کمان تیری بینداز٬ این تیر٬

    ملکوت را به زمین میدوزد. آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت.

    آرش میگفت: جهان به عیاران محتاج تراست تا به عاشقان.

    وقتی که عاشقی تنها تیری ٬ برای خودت میندازی و جهان خودت را میگستری. اما وقتی عیاری٬

    خودت تیری٬ پرتاپ میشوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد. به آفرید گفت: کاش عاشقان همان

    عیاران بودند و عیاران همان عاشقان .

     آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندی 

    ستاره و تیری انداخت . تیری که هزاران سال است میرود .

    هیچکس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ٬ تیر آرش این همه دور نمی رفت!

           

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 16:10 توسط هستـی |


   

 http://hasti-67.blogfa.com

      دو دوست از بیابانی عبور می کردند. درنقطه ای از راه بینشان مشاجره ای در گرفت

     ویکی از آن دو به صورت دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود آزرده شد

     و بدون آن که چیزی بگوید روی شن ها نوشت: 

    "  امروز بهترین دوست من به صورتم سیلی زد.  "

    دو دوست به راه خود ادامه دادند و به مردابی رسیدند تصمیم گرفتند  آب تنی کنند.

    دوستی که سیلی خورده بود کنار مرداب در گل و لای فرو رفت و درحال فرو رفتن بود

    که دوست دیگر او را نجات داد. بعد از آن دوست نجات یافته روی سنگ نوشت:

    '' امروز بهترین دوست من زندگی مرا نجات داد. ''

    دوستی که سیلی زده و سپس جان دوستش را نجات داده بود از او  پرسید:

    « وقتی من تو را آزردم تو آن را روی شن نوشتی و حالا روی سنگ

    می نویسی چرا؟ »

    دوست دیگر گفت: «وقتی کسی ما را می آزارد باید روی شن بنویسیم  جایی که باد

    فراموشی بتواند آن را پاک کند. اما وقتی کسی به ما  خوبی کرد باید آن را روی سنگ

    حک کنیم تا هرگز هیچ بادی نتواند آن را  پاک کند. »

   

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 16:19 توسط هستـی |


 

http://hasti-67.blogfa.com

     در شب ترديد من، برگ نگاه!

     مي‌روي با موج خاموشي كجا؟

     ريشه‌ام از هوشياري خورده آب:

     من كجا، خاك فراموشي كجا.

     دور بود از سبزه‌زار رنگ‌ها

     زورق بستر فراز موج خراب.

     پرتوي آيينه را لبريز كرد:

     طرح من آلوده شد با آفتاب.

     اندکي خم شد فراز شط نور

     چشم من در آب مي‌بيند مرا.

     سايه ترسي به ره لغزيد و رفت.

     جويباري خواب مي‌بيند مرا.

     در نسيم لغزشي رفتم به راه،

     راه، نقش پاي من از ياد برد.

     سرگذشت من به لب‌ها ره نيافت:

     ريگ باد آورده‌اي را باد برد.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 14:32 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com

               كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
             كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
             برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
             آفتاب ديدگانم سرد مي شد
             آسمان سينه ام پر درد مي شد
             ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
             اشک هايم همچو باران
             دامنم را رنگ مي زد
             وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
             وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
             شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
             در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
             در شرار آتش دردي نهاني
             نغمه من ...
             همچو آواي نسيم پر شكسته

             عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
             پيش رويم:
             چهره تلخ زمستان جواني

             پشت سر:
             آشوب تابستان عشقي ناگهاني

             سينه ام:
             منزلگه اندوه و درد و بدگماني

             كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 16:53 توسط هستـی |


                                                                                    

 

 

http://hasti-67.blogfa.com

 

من چیستم؟
افسانه ای خموش در آغوش صد فریب
گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم
خشمی که خفته در پس هر زه خنده ای
رازی نهفته در دل شبهای جنگلی
من چیستم؟
فریادهای خشم به زنجیر بسته ای
بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون
زهری چکیده از بن دندان صد امید
دشنام زشت قحبه بدکار روزگار
من چیستم؟
بر جا زکاروان سبکبارآرزو
خاکستری به راه
گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان
اندر شب سیاه
من چیستم؟
لبخند پر ملالت پائیزی غروب
در جستجوی شب
یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات
گمنام وبی نشان
درآرزوی سر زدن آفتاب مرگ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 20:40 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com

     سنگی است زیر آب
     در گود شب گرفته دریای نیلگون
     تنها نشسته در تک آن گور سهمناک
     خاموش مانده در دل آن سردی و سکون
     او با سکوت خویش
     از یاد رفته ای ست در آن دخمه سیاه
     هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز
     هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
     بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود
      کان ناله بشنود... 
     بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت
     در گود آن کبود
     سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ
     زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت
     دل بود اگر به سینه دلدار می نشست
     گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 20:21 توسط هستـی |


 

     

http://hasti-67.blogfa.com

       دانه اي كوچك در آغوش خاك         
      هر شب با لالايي قطره اشكي خواب را مهمان خود مي كرد.
      وهر صبح با نوازش هاي همان قطره اشك بيدار مي شد.
      و با همان قطره اشك سيراب مي شد.
      و...
      حال درختي شده بود كه مي توانست سلام زمين را تقديم آسمان كند.
      پناهي براي پرنده ها.
      سايه اي براي آب.
   
   و...
     حال يك برگ دستمال كاغذي بود.

     مرهمي براي يك دلشكسته.
     ميزباني براي :

     قطره اشكي كه هرگز نتوانسته بود فراموشش كند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 0:59 توسط هستـی |


 

      http://hasti-67.blogfa.com                                                   

 

کودکی که آماده تولد بود ٬ نزد خدا رفت و از او پرسید :می گویند فردا مرا به زمین می فرستند

اما من با این کوچیکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام

او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد . اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه

- اما اینجا در بهشت ٬ من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من

کافی هست...    

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند٬ هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم .

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو ٬ زیبا ترین واژه هایی که ممکن است بشنوی

در گوشت زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی...

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را کنار هم خواهد داد و به تو

یاد خواهد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک با نگرانی ادامه داد اما من از اینکه دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد...

خداوند گفت : فرشته ات همیشه از من با تو صحبت خواهد کرد  و به تو راه

بازگشت نزد مرا خواهد آموخت٬ اگر چه من کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد

کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند

او به آرامی از خدا یک سوال دیگر پرسید: خدایا!!! اگر من باید همین حالا بروم

لطفا نام فرشته ام را به من بگویید...

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد

می توانی او را مادر صدا کنی!!

 

    

                                                 مادرم روزت مبارک ....

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 17:2 توسط هستـی |


 

 

http://hasti-67.blogfa.com                 

 

یکی بود یکی نبود.................

 

وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه


ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 15:9 توسط هستـی |


http://hasti-67.blogfa.com          

 

 

زلیخا مغرور قصه اش بود، زلیخا به همنشینی با نام یوسف مینازید. زلیخا بر بلندای فصه رفت و گفت : رونق این قصه همه از من است، این قصه بوی زلیخا میدهد. کجاست زنی که جون من شایسته ی عشق پیامبری باشد، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت : بس است، زلیخا! بس است. از قصه پایین بیا که این قصه اگر زیباست، نه به خاطر تو که زیباِی همه از یوسف است.
زلیخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیراهن عاشقی را به نامردی دریدی ، تو آمدی و قصه بوی خیانت گرفت، بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند وراستی.
زلیخا گریست واز قصه بیرون رفت. خدا گفت:زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست
و هر روز هزارها پیراهن پاره می شود از پشت . اما زلخایی باید، تا یوسف، زندان بر او برگزیند.
و قصه را و یوسف را، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد...

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 14:32 توسط هستـی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است ...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

به سوی او (خاله جونم)
antii-boy (*ضد پسر* )
*شعله سركش*
*دنیای سنگی *(داداشی عزیز)
دختران آبی پوش
* سوداگر عشق ،مرگ *
*پاتوق آبی*
*چینای خندتو دوست دارم *
* تند باد همیشگی *
**هواداران تورس **
*** خاطرات شما ***
** هرچی دلت بخواد**
*روی قلب من نوشته استعلال سلطان عشقه *
آبی پوشان پایتخت
بروزترین وبلاگ آبی های تهران
***هوادارن متعصب استقلال ***
*طعم زندگی*
*** استقلال همیشه قهرمان ***
*دلهای آبی *
*استقلال*
*پادشاه آبی*
*استقلال زلزله *
***بیستون را عشق کندو شهرتش فرهاد برد ***
* عشق آبی *
*روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر *
*بهترین یادگاری *
* غروب خورشید *
***عاشقونه بلینک***
**هستی پنهان **
* تنهاترین تنها *
* دنیای دانلود *
رویای مه گرفته
*18+ بیان تو *
* حضور سبز‌ *
*ستاره های سربی*
* پنجره آبی *
غم نامه نویس
*تقدیم به بهترینم *
* غمنامه های عاشقی *
آس و پاس
غم وشادی
*اسرار نامه مکتب دانشگاه *
تنهاترین
قصر آرامش
m.b.m
فوری عزیز
پروژه های برنامه نویسی
عشق و تاب و زندگی ولاف
**جک+اس ام اس +دانلود + عاشقانه **
بی تو هرگز با تو بابات نمی زاره
غزل شدن ، گلایه ها
* Namnak *
بعضی حرفها
tiamat
* عاشق باش *
خانه تنهایی
زیبای وحشی
Devil_Cats
ادریس
ماهک
جینگولی
شب نیلوفری
eross
به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی
جديدترين عکس متن اس ام اس هاي روز
تبسم یک خاطره
سندی فن 3
عاشق دل شکسته
سایت دانشگاه علمی و کاربردی
عکسهای نانسی
بی معرفتی بزرگترین گناه
دلباخته عشق
عشق واژه بی معنی خداوند
رز مشکی
داستان های کوتاه فارسی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin